زندگی گاهی بازی هایی با انسان می کند که گاهی خود انسان با چشمان حیرت می نگرد. اتفاق هایی که گاه معنی ومفهوم آن را نمی فهمی و شاید چند صباح دیگر با روزهای جدیدی که می آید و اتفاق های جدید تازه حکمت روزهای گذشته رو در می یابی. و دیروز من تمام روز در این افکار برای دخترم غصه خوردم. حتما باید راضی بود ولی با تمام قدرتی که داشتم سعی می کردم آرام باشم اما دریای مواج درونم التهابی رودر من رقم میزد که ناخودآگاه ضعیف میشدم و هر چه دنبال تکیه گاه می گشتم تا آروم شم نمیشد. شاید صدای آشنای مادر همسرم و حرفایی که زد کمی آرومم کرد. و اکنون که دارم این ها رو مینویسم فکر میکنم از التهاب درونم کاسته میشود. آویسای عزیزم...